تبليغاتX
عشق قدیمی
دختر زمستانی
  Image By www.Allpic.ir
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط غزل | 

باورم نیست که تنها شده ام و کسی چون تو ندارم

که شبی نیمه شبی زیر باران پریشانی و درد سایه بان

 شب تنهایی چترش باشم

باورش آسان نیست...

تلخ تلخ است ولی با این حال...

باورم نیست تو را گم کردم

چه کنم؟

جز به چشمان تو حتی به دل آیینه هم شک دارم

بی تو در شهر دلم میگیرد

کاش میدانستی تشنه ی عاطفه هایت  هستم

کاش می دیدی که چه تنها شده ام!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:49  توسط غزل | 

خدایا به من  زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

            

                 بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن

 

 گذشته است  سوگوار نباشم

                

                   و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش حسرت نخورم...

 

 

 

            

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:30  توسط غزل | 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه سخت تر  از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگری برسد!!!

چه میکنی؟اگر او را که خواستی یک عمر...

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش دارد به آن برسد

رها کنی بروند دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند...نه!نفرین نمیکنم!!!

نکند

به او که عاشقش بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق ازسرم برود

خدا کند  که فقط زود آن زمان برسد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:17  توسط غزل | 


ملا صدرا می گویدگوید:خداوند بی

 

 نهایت است و لا مکان و بی زمان.

 

اما قدر نیاز فهم تو کوچک میشود و به

 

 قد رنیاز تو فرود می آید

 

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

 

 و به قدر ایمان تو کارگشا...

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در

 

 خدایی خدا یافت نمی شود؟!

 

             یا حق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 16:58  توسط غزل | 


من

        تکرار

مداوم

         یک

مرگ

       نیمه تمامم

          

                   که به انتها نرسیده....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:36  توسط غزل | 

و اگر میدانستی که چه سخت است

خنجر از دست عزیزی خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

که چرا تنهایی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:32  توسط غزل | 

تو از اینگونه نباید باشی

تو از اینگونه که میسوزانی

و از اینگونه که چشمان پر از شوق مرا

از خودت میرانی

من تو را مثل خدایان اساطیری دور

در خودم ساخته ام

و غرورم را در یک شب بارانی و سرد

زیر پاهای تو انداخته ام

من به تو باخته ام!!!

تو از اینگونه نباید باشی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:28  توسط غزل | 

تو میری با یکی دیگه که قدرتو نمیدونه

که رویاته نمی فهمه نگاهتو نمیخونه

به تو عادت کنه شاید یا شاید عاشقت باشه

ولی قلبش میتونه رو کسی غیر از تو هم وا شه

تو رو اصلا نمیشناسه!براش فرقی نداری تو

جواب عشقو چی میدی جواب آرزوهاتو

جواب اونکه بعد من میخواد عاشق بشه با تو

تو میری با یکی دیگه که از چشمات نمیترسه

"نمیدونی که این یعنی شروع مرگ ما هر سه"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:20  توسط غزل | 

من به این فاجعه عادت کردم

که برم خسته بشم برگردم

پشت بی حوصلگی پنهون شم

بشنوم چیزی نگم داغون شم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:57  توسط غزل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
باز امشب غزلی کنج دلم زندانیست
آسمان شب بی حوصله ام طوفانیست
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد


های های دل دیوانه ی من پنهانیست!!!

پیوندهای روزانه
آپلود عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1385
پیوندها
سرزمین تنهایی
عشق گمشده
خلوت گزیده
متولد اسفند
پری کوچولو
ناله از زندگی
یه عاشق کوچولو
فرشید شریعتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM